قحط الکلام فی البلاگ نویسی

جادۀ دامغان، شاهرود، شاید هم... نمی دونم(!) خلاصه استان سمنان به سمت خراسان - مهم نیست کجاست، مهم احساس خوبیه که من ازش دارم.

جادۀ دامغان، شاهرود، شاید هم… نمی دونم(!) خلاصه استان سمنان به سمت خراسان – مهم نیست کجاست، مهم احساس خوبیه که من ازش دارم.

يکي را گفتند همي به جان خويش سوگند خور تا بدانيم که در احوال چه راست گويي و چه گمان و باطل و تباه. قسمي خورد از آن قِسم قَسم ها و به مفهوم، که بدان و آگاه باش که اين تو بميري از آن تو بميري ها نيست. خودِ کبيرمان و حقيران را گويي، جملگي رخت بر بستيم و جامه ها به تن دريديم و فريادکنان راهي بيابان همي شديم و ناپديد و نابود همي. و آنگاه رسيده رسيد که پيام داده اند به مخاطب که اي خيال پردازان، حکايت قحط بود يا قحط الکلام که بدينگونه خيره گشته ايد به اين ديوايس ها و کلامِ في‌البداهه از اين صاحب‌قران ناگفته همي خوانيد. و چنان که خبر افاقه نکرد و گشايش حاصل نشد، روي سخن به صاحب کلام کرده فرمودند:
« آخر اي افندي پيزي، تو را که هيچ حکمتي حاصل نباشد در کلام، مرض چون داشتي که خلقي را شوليده و سرگشته کردندي و دست همي انداختي؟ بخوان » فوقع ما وقع » و فرجام سخن حاصل کن تا گندش به رو نبامده »

حاجي شما باشيد ( به جهتِ برخورد به تريج قبا ) برآن شديم که پندانه اي هر چند کوچک در اين حکايت نهيم و شما والا جنابان را مستفيض کنيم همانا …
گويند در ديار خراسان، آبادي و شهري به نام ابيورد، برپا و استوار، رميده و لميده چون کوهي سترگ! ( يعني با اين گفتار ببايد پايانِ آرايه هاي ادبي و تناقض هاي تام و جناس هاي اختيار و قس علي هذه را به چشم ديده باشيد، که اگر نديديد، دو سبب بر آن جاري است. نخست علت مي تواند عدم آشنايي با واژه ها و دستوراتِ زبانِ چون شکربستۀ پارسي باشد و دوم دليل شايد عدم مراجعه به طبيبِ حاذقِ چشم براي مدت هاي مديد! )

علي ايحال اين خطۀ ابيورد که نام کنوني اش درگز است را پيدا کنيد و برويد سراغ پيشينه اش تا پوچ از پند نبوده باشد اين حکايت از برايتان و سببي باشد تا افتخار يافته با زيستن گاه خود کبيرمان اندکي آشنايي يابيد . . .
همي!

——— [پـ ـي نـ ـو شـ ـت] —————————

[1] جون عزیزتون فحش ندین، قول میدم دیگه چرت و پرت ننویسم!

[2] سلامتی هر چی رانندۀ ماشین سنگین توی جاده  ست، یک چیزی خودتو مهمون کن!

آزادی علاقه

حرف در مورد آقای «ج» و خانم «س» زیاد بود!همه می گفتند آقای مهندس عاشق شده اما خانم»س» خودش را به آن راه زده!من و همکارم می گفتیم آقای «ج»عاقل تر از این حرفهاست که بخواهد وارد یک رابطه شود،بدون اینکه قصد ازدواج داشته باشد و در شرایطی که شغل و درآمد مناسبی هم ندارد!
من و همکارم می گفتیم خانم «س»دختر پر شر و شوریست و اهل این حرفها نیست،بعد هم می گفتیم اصلا به ما چه!اگر هم چیزی هست به خودشان مربوط است!
خلاصه من و همکارم زیاد از این حرفها می زدیم با اینکه مدام می گفتیم به ما مربوط نیست و ما که بخیل نیستسم و بچه های خوبی هستند و -به قول بهزاد- قس علی هذا!
آقای «ج»در کارش دقیق بود،خوش قول بود،سر وقت بود،اما یک روز صبح خانم «س» سراسیمه آمد و از من پرسید که آقای «ج»هنوز نیامده؟!
گفتم نه!فقط من اینجام!
گفت:دیشب بهش پیام دادم که میای یا نه؟اما جواب نداد!
-:حالا بشین اگه تا نیم ساعت دیگه نیومد از اینجا بهش تلفن می زنم.
-:باشه،اما گوشیش خاموشه انگار!دلم شور می زنه!
-:ای بابا!بشین حالا!
توضیح لازم این که بخشی از کار ما که همان متر کردن ابنیه است به صورت گروه های دو نفره انجام می شود و اگر کسی قرار باشد روزی نیاید حتما به همکارش اطلاع می دهد.و این دو جوان برومند هم با هم هم گروه هستند.
خلاصه!همه آمدند و آقای «ج»نیامد!خانم «س»نگران بود،تلفن همراه آقای «ج»خاموش بود و ما به هر دری زدیم نتوانستیم خبری از او بگیریم و همه نگران بودیم.به خانم «س»گفتم بیا بریم بالا یه هوایی بخور.
رفتیم.دستش را گرفتم،یخ کرده بود،صدایش از بغضی خبر می داد که راه گلویش را بسته بود.گفت عذاب وجدان دارم،صدایش می لرزید.گفتم چرا؟جواب نداد،شاید هم از ریختن اشک هایش می ترسید.گفت من همین نزدیکیها هستم،اگر خبری شد،خبرم کن.چند قدم همراهش رفتم اما فکر کردم می خواهد تنها باشد و برگشتم.چند دقیقه بعد،دلم تاب نیاورد و دنبالش رفتم،دیدم آقای «ج»از همان جایی می آید که خانم»س»چند دقیقه پیش رفته بود!سلام کردم و رفتم!گیج شده بودم.بعد برگشتم و گفتم تو که اینجایی موبایلت چرا خاموشه؟گفت خودش خاموش شده بود!اول خواستم بروم طرف خانم «س»اما پشیمان شدم و برگشتم دفتر.
طفلکی ها ناراحت بودند،تلفن زدند که فلانی به همکارها چه گفتی؟گفتم چیزی نگفتم جز اینکه آقای «ج»همین جاست!آن طرف خیابان!
اما راستش از هر دوشان دلم چرک شد،هزار تا دلیل و تحلیل داشتم که کارشان بد بوده و نباید مارا نگران می کردند.خانم «س»اصرار داشت برایم توضیح دهد اما من گوش نکردم،حتی نگاهش نکردم،حتی دیگر حرفی هم با او نزدم،حتی…
خوب که فکر می کنم می بینم من با این همه ادعا و این همه زبان دراز و این همه طلب آزادی حتی به دو نفر حق نمی دهم به هم علاقه مند باشند.حتی درک نمی کنم که چه عشق پاکی بین این دوتا جریان داشته و چه شرمی بینشان حاکم است.شاید من حسودی ام می شود که کسی عاشقم نبوده یا شاید حسودی ام می شود که کسی تا به حال در چشمهایم نگاه نکرده و از من نخواسته تا آخر عمر کنارش باشم.من و امثال من موجودات عجیبی هستیم!سرشار از ادعا و خالی از هرگونه عمل!شاید بزرگترین لطف خدا به انسانها این باشد که من و امثال من در زمین کم شویم،شاید دورویی و نفاق هم کم شد!

پاچه ی سازمان خدمات شهری!

صبح شنبه به اتفاق همکارم به شدت مشغول غیبت و کار بودیم!!(غیبت جزو لاینفک کار ماست!!!)که ناگهان جناب آقای برومند با قامتی افراشته وارد شد.آقای برومند مدیر عامل شرکت و مسئول اصلی پروژه ی ماست.(یا ما است!یا هست!)
پروژه ی ما صدور فیش عوارض نوسازی برای محلات الحاقیه.به ازای هر ملک که یک مالک داشته باشه ما یک فرم پر می کنیم و به ازای هر ساختمان یک فرم اضافه می کنیم و به ازای هر کسب،هر آپارتمان و…
حقوقی که می گیریم به ازای فرم هایی محاسبه میشه که کار می کنیم.چند تیم کار برداشت میدانی و متر کشی می کنن و من و همکارم هم محاسبه ی متراژ و زیر بنا.بگذریم!
جناب برومند حدود 60ساله هستند و هر بار به قسمت ما تشریف فرما می شوند تیکه ی تمیزی نثارمان می فرمایند.اما صبح شنبه خیلی جدی وارد شد،در حالی که صورت وضعیتی از کار ما دستش بود.پرسید:»کی این صورت وضعیت رو درست کرده؟»
همکارم گفت:من!
-:با چه نرم افزاری؟
-:با اکسل!
-:پس چرا جمع سطر و ستون با هم نمی خونه؟می خواستم زنگ بزنم مایکرو سافت ببینم قضیه چیه که اینجا اشتباه شده؟!
-:ببخشید.ستون آخر رو با ورد نوشتم،دستی حساب کردم.
-:خانم 14تا اختلاف داره!(توجه داشته باشید که کل تعداد چندین هزار تا بود!)
همکارم سکوت کرد.من گفتم خب آقای برومند حالا مگه 14تا فرم چه قدر میشه؟(به ما که فرمی 150تومن میدن!!)یکدفعه از کوره در رفت و گفت:» خانم،مسئله پولش نیست!!!!!شما این 14تا فرم رو کردین تو پاچه ی ما!ما کردیم تو پاچه ی شهرداری!شهرداری کرده تو پاچه ی خدمات شهری!!!همه ی کاراشم شده….»
خواستم بهش بگم اگر پولش مهم نبود تو با دو متر قد نمیومدی به ما دوتا دختر بگی «کردین تو پاچه ام!!»اما همکارم اشاره کرد که ساکت باش!!
و بدین گونه بود که ما موفق شدیم در پاچه ی طیف وسیعی از کله گنده ها و مدیران شهری بکنیم!!!و از شنبه تا حالا به خودمان افتخار می کنیم!!!

نجف آبادیه!

ترم اول کارشناسی ارشد بودیم.هر کسی از شهری اومده بود و ما به جای اسم و فامیل ،اسم شهر طرف رو یاد گرفته بودیم!مثلا»اون خرم آبادیه!»یا «دختر یزدیه!»یا «نجف آبادیه!»یا…
اما این نجف آبادیه از همون روزهای اول بچه خنگ کلاس ما شد.نه این که احمق باشه،هر چیزی رو که به ذهنش می رسید بی درنگ بیان می کرد.
مثلا به مکالمه ای بین اون و استاد که باعث معروف شدنش شد توجه کنید!!:
-استاد دکل های برق!
-خب؟!
-استاد اینایی که زیرشون زندگی می کنن!
-خب؟!
-استاد دکلای برق دیگه!!
…..
بعد معلوم شد که منظورش مضرات دکل های برق برای سلامتی مردم بوده!!
خلاصه این بنده خدا شده بود باعث خنده ی همه،از بد روزگار شماره ی منم از بچه ها گرفته بود.شب های امتحان بهم تلفن می کرد و می گفت «آقا این درس رو چه جوری بخونم؟!»یا مثلا می گفت من از آخر خوندم اومدم اول!(دقیقا بر عکس می خوندا!)
تا اینکه ترم اول نتیجه هارو زدن و معلوم شد ایشون شاگرد اول شده!بچه ها با حیرت به هم این خبر رو می دادن!حالا نجف آبادیه شگفتی آفریده بود!کم کم بیشتر به من تلفن می زد و متوجه شدم هم خیلی تنهاست،هم خیلی صادق،دلم به حالش سوخت و بیشتر براش وقت گذاشتم.تا اینکه رسیدیم به ترم آخر و پایان نامه.این آدم اصلا نمی تونه یه کار عملی انجام بده و فقط خوب حفظ می کنه.
هر روز به من تلفن می زد.هر چه قدر توضیح می دادم نمی فهمید.تا اینکه تصمیم گرفت با استاد راهنما جدی صحبت کنه.امروز صبح بهم تلفن زد.فهمیدم هر چی راجع به استاد راهنما و موضوع پیشنهادیش با هم گفتیم رفته گذاشته کف دست استاد!از بس که صادقه!
بهم گفت استاد انگار روی اسم تو خیلی حساس بود!عصبانی شد و گفت دیگه من راهنمای تو نیستم!
حالا من موندم و نجف آبادیه و استاد و پایان نامه!!

درود!

ما بانوی کلاغ ها از این گوشه ی کافه ی بهزاد بر شما درود می فرستیم!کافه دار به ما اجازه داده بنشینیم یک گوشه ی کافه اش اما مشروط بر اینکه دوستانمان را جمع نکنیم دور خودمان و کافه را به گند نکشیم!ما هم قول دادیم کلاغ خوبی باشیم و پرمان به چیزی نگیرد و برای کافه دار دردسر درست نکنیم!حالا ببینیم و تعریف کنیم!
درود ما بر همه ی همراهان کافه!به امید روزهای خوب…

ما از این قافله عقب افتاده ایم؟

دوبیتی های باباطاهر و عکسی که سال هاست لای این کتاب است. بچه که بودم این عکس را در یک کتابفروشی نزدیک منزل مادربزرگم دیدم و عجیب عاشقش شدم! آخر بچه را چه به عشق! حالا، بعد سال ها می ترسم عاشقش شوم... آخر این عشق مکافات دارد!

دوبیتی های باباطاهر و عکسی که سال هاست لای این کتاب است. بچه که بودم این عکس را در یک کتابفروشی نزدیک منزل مادربزرگم دیدم و عجیب عاشقش شدم! آخر بچه را چه به عشق! حالا، بعد سال ها می ترسم عاشقش شوم… آخر این عشق مکافات دارد!

در پاسخ به دیدگاهی از پانته آ می خواستم تک تک، سوالاتش را جواب بدهم، چشمم افتاد به این جملۀ « دلم برات تنگ شده» از او و ذهنم مشغول شد. چند ثانیه داشتم عین این خل ها به ش نگاه می کردم!
جدی جدی در این دل خانه کرده ای مامان گلی!
یعنی ندید می خواهمت.
می فهمی؟!

بعضی وقت ها حسرت میخورم که چرا اینقدر ارتباطات خانوادگی مان ضعیف است که وقتی این جملات از زبان یک مامانِ مجازی بیرون می آید، انگار شرمم می گیرد. مثل وقتی که کنار خانواده مشغول تماشای فیلمی هستیم که در آن شخصیت های فیلم دارند به هم عشق می ورزند، آن هم از نوع کلامی. و من آن موقع احساس می کنم خیلی بهتر است اگر سرم را برگردانم و مثلاً وانمود کنم حواسم اصلاً به فیلم نیست. خیلی ساده ام نه؟

«دوستت دارم»، «دلم برات تنگ شده» و هزار تای دیگر از این جمله ها برای من غریبند، اصلاً در زندگی نشنیده ام، نه به این دلیل که کسی مرا دوست ندارد یا دلش برایم تنگ نشده. نه… خیلی ها هستند که بی اندازه دوستم دارند، ولی انگار مثل خودِ من تواناییِ به زبان آوردنش را ندارند، من و خانوادۀ من حاضریم درعمل ثابتش کنیم اما جانمان به لبمان می آید و کلمه ای بر زبان نمی رانیم. شاید باورت نشود، ولی زندگی ما اینطوری بوده. هیچ ابرازِ علاقۀ زبانی وجود نداشته. ساکت و خموش، به هم احترام می گذاریم، همدیگر را دوست داریم، جانمان را برای هم می دهیم، ولی باز هم ساکت و خموش.

اینجا اما در دنیای مجازی فرق دارد، می دانم. اینجا تنها روش برای فهماندن این که چقدر طرف مقابل برایت ارزشمند است، گفتن است، گفتن!
حال خوبی اش نسبت به زندگیِ حقیقی این است که تمامِ زورش فقط بر انگشت اشاره ات است که می نویسد، و نه زبانی که بخواهد بلرزد و بگوید…

مادر من… ( پانته آی دوست داشتنی ) ( باید فهمیده باشی که حتی دوست ندارم اینطور خطابت کنم، چون باز هم از روی شرم است و در عالم واقع یک بار هم مادرم را اینطور خطاب نکرده ام )
دوست دارم شرم و حیا را حداقل در این وبلاگ ببوسم و بگذارم کنار، دوست دارم با زبان خودم بگویم که چقدر وابسته شدم به این ارتباط. اصلاً اینجا وبلاگ خودم است، هر کس نمی خواهد، خُب نخواند…(!)
( اینجا دلم شدیداً هوای لجبازی های بچه گانه را کرده است، دوست دارم همین کودک درونم فحش بارانم کند و من فقط گوش گیرم)
من پانته آ را دوست دارم، بی اندازه…
چرا؟… چون واقعاً نقش مادرانه اش را خوب بازی می کند. این نقش مادر بودنش برای من لذتی دارد که نگو… اینکه دو مادر داشته باشی که مدام به فکرت باشند؛ فکرش هم محشر است.
پانته آی من مادر خوبی است، چون از حالم می پرسد، از کارم می پرسد، از وضعیت تحصیلم می پرسد و در عین حال که دعوایم می کند اعلام می کند «دلم برات تنگ شده»
این یعنی به فکرم هست. واین برای من یک دنیا ارزش دارد.
ای خواننده، ممکن است پیش خودت مرا متهم کنی به پریشان ذهنی و اینکه بدجور رفته ام درون نقش پسرکی برای پانته آ. ولی از تو می خواهم زود قضاوت نکنی…
گوش کن…
ادامه دارد…
بخوان… و البته درک کن…

لفظ «مادر» برایم سخت است. ولی هرچه توی ذهنم دنبال واژه ای می گردم که هم گفتنش برایم گران نباشد و هم عمق این علاقه و خواستن را به این مادر نشان دهد، پیدایش نمی کنم…

- عشقم؟… نه… خوب نیست. شاید خواننده را مجبور کند فکرهای ناجوری به سرش بزند. بر زبان آوردنش برای خودم هم عذاب آور است.
- نن جون؟… نه… درست که صمیمیت خاصی دارد اگر با لحن خاص تری ادا شود، ولی خود پانته آ قبلاً گفته در جمع های غریبه اینطور صدایش نکنم. نه…
- مامان گلی؟… نه… این هم نه…
اَه… اَه… اُه…
خاک بر سرِ من…
از خودم بدم می آید…

دلم می خواهد زمین دهان وا کند و… ( کسی که دهان وا نکند، دهان برایش وا کنند بهتر است… بله…)
وقتی بین شرم و حیا از یک طرف و محدودیت ابراز علاقه زبانی و نمیدانم چه کوفت و زهر ماری که اسمش هم برایم معلوم نیست، گیر می کنم… از خودم بدم می آید و حالم به هم می خورد از هر چه آدمِ بی شرم و حیایی که با گفتن این جمله ها، سطح انتظارات اطرافیان مرا بالا آورده اند.

به یاد آن پاراگرافی می افتم که در ابتدای این پست از کتاب ویلت به همراه عکسش برایت نقل کردم. آن موقع هم از آن خیلی خوشم آمد، چون حرف دل من بود… «آدم هر وقت که شاهد غُل غُل احساسات و عواطف مهار گسیخته باشد، نوعی حس شبیه کراهت یا حتی تمسخر به او دست می دهد. من همیشه موقعی بیستر تحت تأثیر قرار می گیرم که احساس تابع اراده باشد»

«عاشقتم» را «عاشششقتم!» ادا می کنم مبادا شرمم بگیرد از خواننده ای که رنگ و بوی عشق از این کلمه ها به مشامش رسیده.
این واژه ها برای مخاطب اصلیِ این نوشته کاملاً آشناست. چون بارها با همین کلمه ها مورد خطاب قرار گرفته است. ( این بود حرف دلم به پانته آ، مادری نادیده نیکو…)

ای خواننده… امیدوارم با این مختصر زبانِ بی زبانی که دارم توانسته باشم یک بُعدِ شخصیتیِ خویش را برایت روشن کنم. بدان که در عصر حاضر که به ظاهر تمام مشکلات اولیۀ بشر چون زبان و فرهنگ و … حل شده و دیگر پرونده ای در هیچ محفلی ندارد، هنوز در قرن بیست و یک، هستند کسانی چون من و خانوادۀ من، که حرف دلشان را با زبانِ بی زبانی می زنند و از این قافله بدجور عقب مانده اند!

——— [پـ ـی نـ ـو شـ ـت] —————————

[1] دوبیتی باباطاهر در عکس بالا:

مکن کاری که پا بر سنگت آیو

جهان با این فراخی تنگت آیو

چو فردا نامه خوانان نامه خونند

تو وینی نامۀ خود ننگت آیو

ساعت

یک ساعته بابام رفته دست شویی، در نمیشه!

منم همینطور منتظرم و هیچ کمکی از دستم بر نمیاد! [1]

ساعت قدیمیِ اتاق من که با عکس ماشین فراری مزین شده. این برچسب رو داداش کوچیکه مون از توی آدامس در آورده و چسبونده اینجا. کار بدی کرده نه؟... فکر کنم از داداش بزرگش یاد گرفته؛ چون منم زمانی که بچه بودم روی یخچال خونه چند تا عکس تریلی چسبوندم، هنوز هم اثرش هست! مامانم هم شاکی بود که نگو! الآن دیگه آدامس ها هم قلابی شدن، ما اون زمان آدامس می خریدیم فقط به عشق عکس برگردونش!

ساعت قدیمیِ اتاق من که با عکس ماشین فراری مزین شده. این برچسب رو داداش کوچیکه مون از توی آدامس در آورده و چسبونده اینجا. کار بدی کرده نه؟… فکر کنم از داداش بزرگش یاد گرفته؛ چون منم زمانی که بچه بودم روی یخچال خونه چند تا عکس تریلی چسبوندم، هنوز هم اثرش هست! مامانم هم شاکی بود که نگو! الآن دیگه آدامس ها هم قلابی شدن، ما اون زمان آدامس می خریدیم فقط به عشق عکس برگردونش!

——— [پـ ـی نـ ـو شـ ـت] —————————

[1] من جیش دارم :|

[2] کلاغ بانو افتخار داده، دعوت نویسندگی در بـهـکافه را پذیرفتند و از این به بعد برایتان قلم می زنند.

 

اسپریچو نوشت (Une Hirondelle qui ne raconte que de connerie)

در این مکان فقط قینوس گفته می شود - بالاترین لینک نشود

نامه های خانوم اسمیت

چنان تنهایی وحشتناکی احساس می‌کردم که خیال خودکشی به سرم زد تنها چیزی که جلویم راگرفت این بودکه من در مرگ تنهاتراز زندگی خواهم بود/تهوع ص ۲۳۲

صد در صد مصرف شخصی

درگیری های یک ذهن آشفته

از لا به لای دفترچـــــه ی ایــام

آسمان کشتی ارباب هنر می شکند تکیه آن به که برین بحر معلق نکنیم

لذت یادگیری اقتصاد

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

غریبی

Man is not an animal

آلبالوی مدرن

زندگی یک آلبالو در غربت

ردّ پا روی حرف

کلمات رد پای منند در این بیکران

فیل خاکستری

تداوم بازی در لجنزار

صاب مرده

درویشی مستجاب الدعوة در فضای مجازی پدید آمد صاب مرده را خبر کردند بخواندش و گفت دعای خیری بر من کن. گفت خدایا جانش بستان گفت از بهر خدای این چه دعاست گفت این دعای خیرست ترا و جمله وبلاگ خوانان را!

Goldene Verstand

.Once upon a time, I had a goldene Verstand. I lost it, just as I lost myself. I am here to find it again.

behcafe

وبلاگ کلاغ بانو و بهزاد که شامل خاطره ها و بعضی مواقع نوشته های بی ربطه!

کافه اورانوس

نوشتن را نوشتن دلیل آمد

پلاك80

آنچه از من گمشده است...

KURDISTAN . . .

Kurdish Studies, Stories & Memories / Ghader Shafei . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . تاریخ راه دیگری پیمود. / قادر شافعی

وب‌گاه علیرضا شربتی

مهندسی مکانیک ، مطالب جالب ، خبر ، ...

داستان 1805

یادداشت های یک دانشجو دندانپزشکی

پرده ی آخر

وقت اضافه

آواره ای در آمستردام

درد دلها و خاطرات آوارگی‌ها ,تنهاییها و تلخ و شیرینهای زندگی

ماندالا

می نویسم تا فراموش نشوم

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.