
دوبیتی های باباطاهر و عکسی که سال هاست لای این کتاب است. بچه که بودم این عکس را در یک کتابفروشی نزدیک منزل مادربزرگم دیدم و عجیب عاشقش شدم! آخر بچه را چه به عشق! حالا، بعد سال ها می ترسم عاشقش شوم… آخر این عشق مکافات دارد!
در پاسخ به دیدگاهی از پانته آ می خواستم تک تک، سوالاتش را جواب بدهم، چشمم افتاد به این جملۀ « دلم برات تنگ شده» از او و ذهنم مشغول شد. چند ثانیه داشتم عین این خل ها به ش نگاه می کردم!
جدی جدی در این دل خانه کرده ای مامان گلی!
یعنی ندید می خواهمت.
می فهمی؟!
بعضی وقت ها حسرت میخورم که چرا اینقدر ارتباطات خانوادگی مان ضعیف است که وقتی این جملات از زبان یک مامانِ مجازی بیرون می آید، انگار شرمم می گیرد. مثل وقتی که کنار خانواده مشغول تماشای فیلمی هستیم که در آن شخصیت های فیلم دارند به هم عشق می ورزند، آن هم از نوع کلامی. و من آن موقع احساس می کنم خیلی بهتر است اگر سرم را برگردانم و مثلاً وانمود کنم حواسم اصلاً به فیلم نیست. خیلی ساده ام نه؟
«دوستت دارم»، «دلم برات تنگ شده» و هزار تای دیگر از این جمله ها برای من غریبند، اصلاً در زندگی نشنیده ام، نه به این دلیل که کسی مرا دوست ندارد یا دلش برایم تنگ نشده. نه… خیلی ها هستند که بی اندازه دوستم دارند، ولی انگار مثل خودِ من تواناییِ به زبان آوردنش را ندارند، من و خانوادۀ من حاضریم درعمل ثابتش کنیم اما جانمان به لبمان می آید و کلمه ای بر زبان نمی رانیم. شاید باورت نشود، ولی زندگی ما اینطوری بوده. هیچ ابرازِ علاقۀ زبانی وجود نداشته. ساکت و خموش، به هم احترام می گذاریم، همدیگر را دوست داریم، جانمان را برای هم می دهیم، ولی باز هم ساکت و خموش.
اینجا اما در دنیای مجازی فرق دارد، می دانم. اینجا تنها روش برای فهماندن این که چقدر طرف مقابل برایت ارزشمند است، گفتن است، گفتن!
حال خوبی اش نسبت به زندگیِ حقیقی این است که تمامِ زورش فقط بر انگشت اشاره ات است که می نویسد، و نه زبانی که بخواهد بلرزد و بگوید…
مادر من… ( پانته آی دوست داشتنی ) ( باید فهمیده باشی که حتی دوست ندارم اینطور خطابت کنم، چون باز هم از روی شرم است و در عالم واقع یک بار هم مادرم را اینطور خطاب نکرده ام )
دوست دارم شرم و حیا را حداقل در این وبلاگ ببوسم و بگذارم کنار، دوست دارم با زبان خودم بگویم که چقدر وابسته شدم به این ارتباط. اصلاً اینجا وبلاگ خودم است، هر کس نمی خواهد، خُب نخواند…(!)
( اینجا دلم شدیداً هوای لجبازی های بچه گانه را کرده است، دوست دارم همین کودک درونم فحش بارانم کند و من فقط گوش گیرم)
من پانته آ را دوست دارم، بی اندازه…
چرا؟… چون واقعاً نقش مادرانه اش را خوب بازی می کند. این نقش مادر بودنش برای من لذتی دارد که نگو… اینکه دو مادر داشته باشی که مدام به فکرت باشند؛ فکرش هم محشر است.
پانته آی من مادر خوبی است، چون از حالم می پرسد، از کارم می پرسد، از وضعیت تحصیلم می پرسد و در عین حال که دعوایم می کند اعلام می کند «دلم برات تنگ شده»
این یعنی به فکرم هست. واین برای من یک دنیا ارزش دارد.
ای خواننده، ممکن است پیش خودت مرا متهم کنی به پریشان ذهنی و اینکه بدجور رفته ام درون نقش پسرکی برای پانته آ. ولی از تو می خواهم زود قضاوت نکنی…
گوش کن…
ادامه دارد…
بخوان… و البته درک کن…
لفظ «مادر» برایم سخت است. ولی هرچه توی ذهنم دنبال واژه ای می گردم که هم گفتنش برایم گران نباشد و هم عمق این علاقه و خواستن را به این مادر نشان دهد، پیدایش نمی کنم…
- عشقم؟… نه… خوب نیست. شاید خواننده را مجبور کند فکرهای ناجوری به سرش بزند. بر زبان آوردنش برای خودم هم عذاب آور است.
- نن جون؟… نه… درست که صمیمیت خاصی دارد اگر با لحن خاص تری ادا شود، ولی خود پانته آ قبلاً گفته در جمع های غریبه اینطور صدایش نکنم. نه…
- مامان گلی؟… نه… این هم نه…
اَه… اَه… اُه…
خاک بر سرِ من…
از خودم بدم می آید…
دلم می خواهد زمین دهان وا کند و… ( کسی که دهان وا نکند، دهان برایش وا کنند بهتر است… بله…)
وقتی بین شرم و حیا از یک طرف و محدودیت ابراز علاقه زبانی و نمیدانم چه کوفت و زهر ماری که اسمش هم برایم معلوم نیست، گیر می کنم… از خودم بدم می آید و حالم به هم می خورد از هر چه آدمِ بی شرم و حیایی که با گفتن این جمله ها، سطح انتظارات اطرافیان مرا بالا آورده اند.
به یاد آن پاراگرافی می افتم که در ابتدای این پست از کتاب ویلت به همراه عکسش برایت نقل کردم. آن موقع هم از آن خیلی خوشم آمد، چون حرف دل من بود… «آدم هر وقت که شاهد غُل غُل احساسات و عواطف مهار گسیخته باشد، نوعی حس شبیه کراهت یا حتی تمسخر به او دست می دهد. من همیشه موقعی بیستر تحت تأثیر قرار می گیرم که احساس تابع اراده باشد»
«عاشقتم» را «عاشششقتم!» ادا می کنم مبادا شرمم بگیرد از خواننده ای که رنگ و بوی عشق از این کلمه ها به مشامش رسیده.
این واژه ها برای مخاطب اصلیِ این نوشته کاملاً آشناست. چون بارها با همین کلمه ها مورد خطاب قرار گرفته است. ( این بود حرف دلم به پانته آ، مادری نادیده نیکو…)
ای خواننده… امیدوارم با این مختصر زبانِ بی زبانی که دارم توانسته باشم یک بُعدِ شخصیتیِ خویش را برایت روشن کنم. بدان که در عصر حاضر که به ظاهر تمام مشکلات اولیۀ بشر چون زبان و فرهنگ و … حل شده و دیگر پرونده ای در هیچ محفلی ندارد، هنوز در قرن بیست و یک، هستند کسانی چون من و خانوادۀ من، که حرف دلشان را با زبانِ بی زبانی می زنند و از این قافله بدجور عقب مانده اند!
——— [پـ ـی نـ ـو شـ ـت] —————————
[1] دوبیتی باباطاهر در عکس بالا:
مکن کاری که پا بر سنگت آیو
جهان با این فراخی تنگت آیو
چو فردا نامه خوانان نامه خونند
تو وینی نامۀ خود ننگت آیو