دوام عشق اگر خواهی…

13931015

حال دل با تو نگویم که نداری غم دل

دلمون یه دختر با زلف پریشون میخواد.
موهاش بلند باشه.
تا رو شونه هاش.
چشمای رنگی… یا اگه میخواد تیره باشه، سیاه باشه.
مثل مال من نباشه.
به مامانش بره لطفاً.
فقط خواهشاً سایز پاش اندازه کف دستمون باشه.
یه دونه هم از این لباسا که آستین کوتاهه، دامنشم وصله بهش… تا روی زانوهاش… اسمشو یادم میره هی. از مامانش بپرسین.
گل گلی باشه لطفاً.
از اون خال خالی سفیدا ؛ با گردالوهای آبی یا… یا هرچی خودش بخوادم عیب نداره.
دستاش کوچولو باشه؛ تو دستامون جاشه.
بالاغیرتاً تنهامون نذاره دیگه.
بابایی باشه.
بشینه رو پاهامون واسمون شعر بخونه
بلبل زبونی کنه:
« عاشقی بر من؟
پریشانت کنم
کم عمارت کن،
که ویرانت کنم »
ما هم با موهاش بازی کنیم…
ببافیم.
جواب بدیم:
« ناصحم گفت که
«جز غم چه هنر دارد عشق؟»
برو ای خواجه ی عاقل!
هنری بهتر از این؟ »

10748050_714450915309955_1342171611_n

با کسی حال توان گفت که حالی دارد…

خانوم…

خانوم!

هیچ می دانی وقتی من آنجا نیستم و خیال من نیست، موهایت باید بسته باشد؟

هیچ می دانی؟!

می دانی که وقتی تو اینجا باشی و خیالت؛

موهایت باید باز باشد و باز باشد و…

باز هم باشد؟!

خرده نگیر؛ رنجیده نشو؛

خیال است دیگر…

خودم می بافمش.

خیالبافی نه ها…

موهایت را گفتم خانوم

نامه نوشتن چه سود؟ چون نرسد دست دوست

«می‌شود از دلتنگیت
سر به خیابان گذاشت
به چراغ پشت ماشین‌ها نگاه کرد
که هاله‌ی نور می‌شود
گُر می‌گیرد
مثل شهاب می‌سوزد
و دور می‌شود
می‌شود نفس کشید
سنگین
ملتهب
سرگردان
که کجایی؟
چرا هرچه راه می‌روم
پیدات نمی‌کنم؟
گنج من!
چرا این خیابان تمام نمی‌شود؟
این ستاره‌بازی
این هاله‌های خیس…» [1]

a861ab7a3de511e28b2322000a1fbe1b_7

——— [پـ ـی نـ ـو شـ ـت] —————————

[1] عباس معروفی

[2] به گمانم امروز روز خوبی بوده . تولد «عزیز دل» ها… اگر اشتباه نکنم. مبارکش باشد. خب تبریک مفصل را نمی شود گفت. یعنی دوست ندارد. وگرنه میگفتیم. یعنی سه بار هم آمدیم پیامک بزنیم که بگوییم ای بلای جان! عزیز دل شما عزیز دل ما هم هست. برای همین یادمان بوده این روز را. نشد دیگر. یعنی نتوانستیم. الآن هم قصد نداشتیم چیزی بنویسیم. ولی باز هم نشد دیگر!

جشن تولدت مبارک خواهر کوچولو

 [3] عنوان: سعدی

چایی قند پهلو!

دوست دارم بنویسم از تو.

از درونم… شاید.

دوست دارم وقتِ حرف های همیشگی که می شود، کر و لال باشم.

دوست ندارم بشنوم حرف هایی را که همه فقط بلدند تکرار کنند.

عکس های – به قول آقای عکاس – فُن سیاه را همین هفته پیش تحویل گرفتم. خوشم نیامد.

خوشم نمی آید از آدم هایی که نمی فهمند.

من کم حرف می زنم.

برای چند ثانیه حرف زدنم، دقیقه ها تلاش می کنم جمله های مناسب را کنار هم قرار دهم.

بعد شروع می کنم به گفتن.

البته فقط برای چند نفر.

هر کلمه ای که می گویم یک دلیلی دارد؛

چه رسد به جمله اش.

دوست ندارم کسانی را که به همین چند جمله کوتاه و گاه گاهیِ من، مثل جمله های افراد دهن لق و پرحرف و وراج و پر چونه نگاه می کنند. و هیچ، وقت نمی گذارند کمی تأمل کنند روی حرف هایم.

این ها فقط چند نفرند.

می شود از همین ها انتظار داشت اقلاً.

اینجا کمی آشفتگی و حیرانی زبون درازی می کند.

آشفته از خود و کار خود.

حیرانِ دنیای اینجا.

دنیای اینجا دو بعدی است.

بعد حقیقت و بعد واقعیت.

حقیقت را که همین آدم های معمولی هم می بینند.

حقیقت هم همان بعد مهم است البته.

اما با واقعیت تفاوت دارد.

تابستان امسال، هوای اینجا ابری و گرفته است!

منتظرم…

دلم رعد و برق می خواهد.

برقش زیاد مهم نیست.

فقط رعدش بکوبد و بلرزاند همه چیز این اطراف را.

دوست دارم دیوانه باشم.

عقلم نکشد.

دوست دارم مثل آدم ها باشم.

دایی خیلی لوتی است؛ اما خب پیر شده.

پیری چیز بدی است.

پیر بودن عصاره می خواهد.

عصارۀ جان.

جوانی من دارد تمام می شود.

فقط نگاه می کنم.

تسلیم.

چقدر دوست داشتم اینجا بودی…

«آدم ها فراموش نمی کنند؛

فقط دیگر ساکت می شوند.» [1]

دوست دارم خیال کنم…

من باشم و تو باشی و همین گلیمی که نَنِی بافته و…

یک گوشه ی دنیا که ساکت باشد و…

یک سماور… حرفِ تازه دم.

علی ایحال، همین.

IMG_20140901_135543

به کام تا نرساند مرا لبش چون نای  /   نصیحت همه عالم به گوش من بادست [2]

 

——— [پـ ـی نـ ـو شـ ـت] —————————

[1]  ژوان هریس

[2]  رفیق شفیق! (حافظ)

 

عجب خواب شیرینی…

مزرعه طلایی ما به ثمر نشسته،

وقت برداشت است و من…

نشسته ام پای خوشه های گندم؛ درو میکنم.

دست هایت…

بوی گندم می دهد…

عطرت هوا را پر می کند و تو…

مرا صدا می زنی از آن سوی مزرعه و …  بهشت می شود این کشتزار.

پرنده ها و نسیمی که لای خوشه ها آواز خوانی می کردند،

به احترامت…

سکوت می کنند و من…

می ایستم…

دست می کشم روی پیشانی ام و… پلک می زنم نور خورشید را…

شیرین گندمک من…

من اینجام…

داس به دست… با چین چهره و…

دستم؛ سایبان شده برای چشم هایی که در پی توست…

دیدمت…

تو پیدا می شوی…

با آن شال بلند روی سرت…

با آن دامن بلند گل گلی… که وقتی بین خوشه های گندم می دوی، پر می شود از خار و خاشاکی که می چسبند… می چسبند و مثل هر جوانه ی گندمی که هیچ میل جدایی ندارند و بال و تیغه هایشان تمام تلاششان را می کنند که فرو تر روند… عمیق تر نفوذ کنند… بالاتر روند و…

من…

باید از همین جوانه ها یاد بگیرم…

گوشه شالت را ببین…

چه بال بال می زند…

دستم را بالا می آورم و با همان داس برایت دست تکان می دهم و تو…

تو مرا می یابی و…

برق چشم هایت… خورشید را از رو می برد…

باید خندیده باشی گندمک…

حیف که از این جا معلوم نمی شود و…

از دستش دادم این لحظه را…

چیزی در دست داری و از آن دورها… شروع می کنی به دویدن…

ندو…

آخ از دست تو…

زمین نا هموار است…

مراقب باش…

هنوز فریاد مراقب باش را سر نداده… زمین می خوری و من…

لا به لای خوشه های طلا… پر می کشم به سویت…

چرا تمام نمی شود این مزرعه؟

دارم از نفس می افتم…

بلند شو جان بهزاد…

دوان دوان سوی تو می آیم و تو…

خشکم می زند…

وای به حالم…

تو داری می خندی؟!

باز هم من و این دل را به بازی گرفتی؟!

دست هایت…

دست میکشم کف دست هایت را تمیز می کنم و این بار…

دست هایت بوی نان می دهد…

باید بوسه زد بر این نعمت آسمانی…

تو که فقط بخند!

دامنت…

ببین دامن گل گلی را به چه روزی درآوردی…

چیزی نشد؟

نخند!

بس است دیگر…

بازی ام نده…

دستت را بده… بلند شو…

می رویم زیر تک درخت مزرعه…

آنجا که سایه است…

شالت را باز می کنی و سفره می کنی روی چمن ها…

نان عصرانه را پهن میکنی…

کنارمان جوی آب و…

حالا دوباره… پرنده ها و باد و این گندم زار…

همه با هم…

می نوازند سمفونی عشق را…

رقص گندم زار را بگو…

موسیقی باد و…

رشک موهایت…

وای!

دوباره بخوابیم شیرین گندمک…

عجب خواب شیرینی…

چشم روی هم بگذار و…

شکوه مزرعه را ببین…

هنوز تا سپیده وقت هست…

Gandom

——— [پـ ـی نـ ـو شـ ـت] —————————
[1]  حافظ

ملک این مزرعه دانی که ثباتی ندهد

آتشی از جگر جام در املاک انداز

 

غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند

پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز

 

یا رب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندید

دود آهیش در آیینه ادراک انداز

[2]  منبع عکس معلوم نیست

 

همه خفتند به غیر از من و پروانه شمع

پرده را با دست چپ کنار می زنم

آفتاب با زاویه ای حدود 50 درجه می تابد

دمای هوا را نگاه می کنم

نوشته 36 درجه

ساعت 5 و 11 دقیقه و چند ثانیه است

باید کمی صبر کنم

عصر پنجشنه ای داغ

اما خلوت

 

ملائک

شانه های ما را رها کنید

یک دم از نوشتن دست بردارید

فکر ما که خراب است

26 سال است که دارید همین ها را قلم می زنید

خسته نشدید؟

دفترتان را بدهید

بروید کمک آسمانی ها

بروید آن بالاها

نامۀ اعمال ما را بیخیال

اینقدر با درجه ها بازی نکنید

«عقربه ها» را بچرخانید

«زاویه ‌ها» را کم کنید

«فاصله ها» را

دلمان هوای ننی را کرده

زودتر عبورمان دهید

برویم سرخاک

فقط

علی یارتان

برگشتیم؛ امروز هم شب باشد

همین

 

——— [پـ ـی نـ ـو شـ ـت] —————————
[1] عماد خراسانی

همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع / قصۀ ما دو سه دیوانه درازست هنوز

دلچسبیده ها

خاطره ها و بعضی مواقع نوشته های بی ربط شیرین و بهزاد

آوازی از شادمانیِ بی‌پایانِ زندگی

همان دخترک که چهار ستاره کم دارد

آه که اینطور !

خستگی های یک ذهن خسته !

گوشه ی کرشمه؛ گوشه ی شادی ها، غم ها و تجربه ها

این سالها ده ی سوم زندگی ام را می‌گذرانم؛ سی و چند سالگی ام را مینویسم جائیکه می توانم تو را بنویسم و سفر را و هر آنچه را که از تو دوست دارم

خلسه در پياده رو

براي نوشتن حرف هايم

Goldene Verstand

.Once upon a time, I had a goldene Verstand. I lost it, just as I lost myself. I am here to find it again.

فیل خاکستری

تداوم بازی در لجنزار

سرجوخه

هار هار هار

یک جنسِ دوم

یک زن. همان که جنسِ دوم می خوانندش.

گلبرگ اینا

ندانم چه چشم بد آمد بر اوی ... چرا پژمرید آن چو گلبرگ روی

اسپریچو نوشت (Une Hirondelle qui ne raconte que de connerie)

در این مکان فقط قینوس گفته می شود - بالاترین لینک نشود

صد در صد مصرف شخصی

درگیری های یک ذهن آشفته

از لا به لای دفترچـــــه ی ایــام

آسمان کشتی ارباب هنر می شکند تکیه آن به که برین بحر معلق نکنیم

لذت یادگیری اقتصاد

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

آلبالوی مدرن

زندگی یک آلبالو در غربت

ردّ پا روی حرف

کلمات رد پای منند در این بیکران

لرد بطلميوس

!Let’s celebrate insouciance

هی ران

دردا و ندامتا که تا چشم زدیم...

behcafe

خاطره ها و بعضی مواقع نوشته های بی ربط شیرین و بهزاد

کافه اورانوس

نوشتن را نوشتن دلیل آمد

پلاك80

آنچه از من گمشده است...

KURDISTAN . . .

Kurdish Studies, Stories & Memories / Ghader Shafei . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . تاریخ راه دیگری پیمود. / قادر شافعی

داستان 1805

یادداشت های یک دانشجو دندانپزشکی

آواره ای در آمستردام

درد دلها و خاطرات آوارگی‌ها ,تنهاییها و تلخ و شیرینهای زندگی

ماندالا

می نویسم تا فراموش نشوم